خرید بک لینک

هیچی نمیتونه آتیش این عذاب و شکنجه ای که بعد از رفتنت به جونم افتاده رو خاموش کنه...

خاطرات روزهایی که بودی و مواظبمون بودی و شبها با خیال راحت میخوابیدیم، وقتایی که مریض میشدم و تو بودی تا کنارم باشی و کمکم کنی، اون مدتی که بعد از زلزله ای که تو تهران اومد شبها میترسیدم بخوابم و به بهانه دل درد از خواب بیدارت میکردم و تو بیدار میموندی و برام نبات داغ درست میکردی، وقتی بچه بودم و موقعی که از مهمونی برمیگشتیم بغلم میکردی و کل پله ها من رو بالا میبردی که خسته نشم، سال پیش دانشگاهی، اون روزی که بالای زانوی پای راستم بی حس شده بود و مثل دیوونه ها وحشت کرده بودم و بهت زنگ زدم و تو ترسیدی و از اون سر شهر خودتو سریع رسوندی خونه که منو ببری دکتر و وقتی رسیدی نفس نداشتی و فکر کرده بودی که خیلی اتفاق بدی برام افتاده... همه خوبیهایی که بهم کردی از جلوی چشمام رد میشه و بیشتر آتیش میگیرم!

آتیش میگیرم و از خودم متنفر میشم که چرا اون دختری که میخواستی نبودم! چرا از بعد از نوجوانی ازت فاصله گرفتم، چرا دو سال پیش سر یه مسئله احمقانه باهات چند وقت قهر کردم و نمی دونستم که این کارم چقدر عذابت میده و چقدر دلت رو میشکنه ... چرا من اینقدر بد و نادون بودم؟!

این مدتی که حالت خیلی بد بود، ازت خجالت میکشیدم. دلم میخواست باهات حرف بزنم و بهت بگم که منو ببخشی به خاطر همه بدی هام. به خاطر اینکه من بدترین بچه ی دنیا بودم برات اما بازم روم نشد ... و یه روز دیگه همه چی تموم شد... حالا همه حرفهام مونده رو دلم. حالا هر وقت خوابت رو میبینم، تو اون خوابها بغلت میکنم به جای تموم وقتهایی که باید توی بودنت بغلت میکردم... توی خوابها گریه میکنم وقتی چشمم بهت میافته، چون توی همه شون میدونم که مُردی و میدونم که این فقط یه خوابه و باز قراره که نبینمت پس وقتی که میبینمت میچسبم بهت و زار میزنم چون نمیخوام ازت جدا بشم...

همه میگن خاک سرده و یواش یواش عادت میکنی، ولی من هر روز اشک ها و بعضهام شدیدتر میشه! روزهای اول گریه نمیکردم! شاید هنوز عمق فاجعه رو درک نکرده بودم، ولی الان خیلی میسوزم، خیلی سخت شده، الان دلم خیلی برات تنگ شده و از خودم متنفرم که لیاقت تو رو نداشتم... و میترسم و نگرانم برای مامان، برای اینکه نمیدونم تو دل اون چی میگذره برای اینکه میدونم خاطرات اون چند ماه سخت و دلخراش همیشه یادش هست و همیشه عذاب میکشه و من از عذاب کشیدنش عذاب میکشم ...

دارم عقلم رو از دست میدم... خسته شدم. دوستت دارم. عمیقا و از ته قلب تکه تکه شده م دلتنگتم... دلتنگ صدات وقتی میگفتی نسی جان! کاش میشد برگردی... کاش میتونستم همه چیزم رو بدم و تو رو دوباره برگردونم خونه تا مامان تنها نباشه و امیر غصه نخوره...

خسته شدم.

برچسب: نویسنده: آراد زارعیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:43

صفحه بندی