پارسال این روزها توی بیمارستان بودی! روزهای آخر! زیر دستگاه اکسیژن و بیهوش... ما نمیدونستیم چه بلایی قراره سرمون بیاد و همچنان امید داشتیم که بالاخره درست میشه! دقیقا مثل همین چند ساعت اخیر که نمیدونم واقعا قراره تا یک دقیقه دیگه چه اتفاقی بیافته و آیا میتونم این نوشته رو به اتمام برسونم یا نه؟! از وقتی رفتی دنیا واقعا به جای نحس تری تبدیل شد! از پارسال تا حالا فقط اتفاقات بد برای دنیا میافته و خیلی از اون اتفاقات گریبان مردم این کشور همیشه در مصیبت رو گرفت! نمیتونم بگم خوشبحالت که رفتی! چون زجرهایی که کشیدی رو دیدم و یادنگرفتم به کسی که درد میکشه بگم خوشبحالت! نمیتونم بگم خوبه که اینجا نیستی، چون نمیدونم آیا وقتی امثال ما آدمهای سیاه لشگر دنیا، میریم اون دنیا چیز بهتری انتظارمون رو میکشه یا نه!شاید خودخواهیه که بگم کاش اینجا بودی! ولی میگم کاش اینجا بودی چون بودن تو همیشه هر شرایط سختی رو قابل تحمل میکرد و حس امنیت بیشتری بهمون میداد! یادمه اولین زلزله ای که تجربه کردم، همون خرداد کلاس چهارم، اون شب تا صبح تا نزدیکای روشن شدن هوا با اینکه خیلی خسته بودی پیشم خوابیدی و باهام حرف میزنی که نترسم چون لرز داشتم. از همون روز استرس وارد دنیای من شد، تا ماه ها بعد از اون شبها نمیتونستم بخوابم و وقتایی که هوا بادی میشد و صدای زوزه ش از لای درز پنجره ها میومد و منو میترسوند به بهانه دل پیچه از خواب بیدارت میکردم تا نترسم! اما حالا کی رو بیدار کنم؟! کی به من دلداری بده؟! حالا این منم که باید خودمو حفظ کنم که مامان نترسه یا حالش بد نشه چون اون از همه ما ضعیف تره!
داشتم با خودم فکر میکردم دوست داری چجوری بمیری؟! بعد گفتم دوست که ندارم ولی اگه اختیار داشته باشم ترجیحم اینه که همه چیز در یک آن اتفاق بیافته! جوری که متوجه نشم یا درد و ترسی رو حس نکنم! مثل یه چشم بر هم زدن! اومدم نشستم روی صندلی و چند کلمه ای با مامان حرف زدم که یکهو تکون خوردیم... وایساد و دوباره شروع شد و اینقدر خودمون متلاطم شدیم که نفهمیدیم تا کی تکون خورد و دویدیم چهار طبقه رفتیم پایین! نزدیک دو ساعت توی ماشین نشستیم و بعد به این نتیجه رسیدیم که خب آخرش که چی تا کی سه نفری باید نصفه شب تک و تنها تو خیابون بمونیم؟ پس اومدیم بالا! حالا من دارم کشیک میدم! اگه بخوامم نمیتونم که بخوابم! هرچند که واقعیت اینه که هرقدر هم بیداربمونی یا از خونه بیرون باشی، نمیتونی از چیزی که برات مقرر شده فرار کنی! ما فکر میکنیم که میتونیم جلوی این چیزا رو بگیریم!!
نامطمئن بودن شرایط سختیه! فکر میکنم به مردمی که چهل روزه دارن میلرزن، بدون سرپناه و امکانات کافی، فکر میکنم به مردمی که مدتهاست توی جنگ و بمب و انفجارن و ماه هاست که شب و روزشون با ترس و لرز و سپری میشه! تو این چند روز که از زلزله وحشتناک کرمانشاه میگذره حدس میزدم که بالاخره گریبان ما رو هم میگیره!
خدایا چی شده؟! چیکار کردیم؟! من میدونم که این روزها اصلا آدم خوبی نبودم! میدونم که زیرقولی که بهت داده بودم زدم! من سهم و تقصیر خودم رو کامل میپذیرم... اما به خاطر آدمهای خوبی که تو این کشور زندگی میکنن، به خاطر بچه ها، همه کسایی که دوستشون داری، به این مردم رحم کن! به این مردم که از هر طرف براشون میباره جز از آسمون رحم کن! خواهش میکنم...
برچسب:
نویسنده: آراد زارعیان