خرید بک لینک

امروز صبح باز خواب موندم طبق معمول. ساعت نه و بیست دقیقه از خواب پریدم و دیدم دیگه فایده نداره برم دانشگاه! از طرفی واقعا میخوام تا قبل از خرداد پرونده این پروژه نحسم رو ببندم تموم شه بره! تو خونه هم که اصلا حس درس و کار و اینا نیست. تصمیم گرفتم برم کتابخونه امیرکبیر! به امید اینکه مثل پارسال تابستون که یه بار رفته بودم اینترنتشون به راه باشه و راحت بتونم کارم رو انجام بدم. خلاصه رفتم و رسیدم و از در سالن مطالعه ش که وارد شدم یه خانمه صدام کرد! (پارسال اصلا این خانمه نبود!) بهم گفت کارتت رو نشون بده!!!!!!!!!! منم گفتم من دانشجوی اینجا نیستم گفت مال کجایی ؟ گفتم مال جهنم تپه ی شهید بهشتی! گفت نمیشه! باید حتما دانشجوی اینجا باشی... هنگ کرده بودم رسما!!! یه ساعت راه با یه کیف سه چهار کیلویی رو پشتم تو این آفتاب اومده بودم و حالا زنه میگه نمیشه!" گفتم تو سایتش نوشته همه میتونن استفاده کنن! گفت نـــــــــــه! منم زیر لب گفتم چه مسخره و داشتم برمیگشتم که گفت حالا الان اومدی اشکالی نداره ولی دفعه بعد نمیشه!!! باز زیر لب یواش گفتم "مریض!!!" و رفتم یه صندلی نزدیک پریز برق پیدا کردم! میتونم بگم سالن مطالعه خواهرانش حداقل سه برابر سالن مطالعه کتابخونه مرکزی ماست و سالن کتابخونه مرکزی ما فقط سه جا پریز برق داره که همیشه خدا اشغاله ولی اونجا هر چند قدم یکی دو تا پریز برق بود!! خلوت هم بود خیلی خوب بود! البته من یه ربعی داشتم حرص میخوردم که این چه وضعیه من که اینجا کتاب نمیگیرم که فقط دارم از این میز و صندلی و پریز برق استفاده میکنم چرا باید مخصوص دانشجوهای امیرکبیر باشه؟؟ در ضمن اینترنتش هم اولش وصل شد و یه ذره بعد که کار کردم دیگه قطع شد و مجبور شدم از اینترنت سیم کارتم استفاده کنم!! هر چند اینترنتش هم برای دانشجوهای خودشه هم برای بقیه که اونها به صورت مهمان وصل میشن و سرعتشون هم پایین تره! البته همون سرعت پایینشون اندازه سرعت اصلی اینترنت دانشگاه ماست!!! حالا شانس ما امروز برقشون قطع و وصل میشد هی فکر کنم واسه همون اینترنتش کار نمیکرد!!! خلاصه اگه گشنه م نمیشد شاید تازه الان برمیگشتم. ولی ساعت دو و نیم گشنه م شد و جمع کردم برم! موقع رفتم دیدم چند نفر دیگه اومدن تو و زنه کارت نخواست ازشون!! WTF؟؟؟ فقط باید به من گیر میداد؟!!! حالا که میدونه من دانشجوی اونجا نیستم دیگه هیچ وقت نمیتونم برم :(( !!

رفتم بوفه شون! تمیز... بزرگ... منوی متنوع!!! فقط خانومه که اون پشت نشسته بود سفارش میگرفت یه کم بی حال بود! و البته نمیدونستن با ژامبون گوشت سس مایونز باید بدن نه کچاب!!!!!! دیگه چی بگم! خود دانشگاه زمینش مسطح، بدون شیب، بعدم مثل دانشگاه ما درندشت و بزرگ نیست که آدم هر جا میخواد بره باید کلی پیاده روی کنه! مساحتش خیلی کمتره، دسترسی راحت به بی آر تی ها و مترو، خلاصه که امروز حسابی افسوس خوردم! پنج سال از عمرم تو بالا پایین کردن شیبای اون دارالمجانین گذشت مخصوصا که زمستوناش زمینا به سرسره یخی تبدیل میشد... به قول بچه ها باید تله کابین و سورتمه تدارک میدیدن واسمون! حسابی باختم ... حسابی ... اگه اون یه سال مثل آدم درس میخوندم حداقل دین و زندگی و ادبیاتم رو هم بالای هفتاد میزدم شاید یه فرجی میشد... بالاخره هر کس به قدر لیاقتش گیرش میاد واسه مام همینقدر بود!


+آقا کی میگه بی کاریه! شما برو تو یه دانشگاه بگو کار میخوام سریع میذارنت دربون و نگهبان یه جایی بشی... مثل همین خانمه که امروز از من کارت دانشجویی میخواست! از صبح تا بعدازظهر اونجا واسه خودش میشینه به هر کی دلش میخواد میگه کارت بده، نخواد هم کاری به کار کسی نداره! واسه خودش میخوره و راحت استرحت میکنه، در صورتی که در ورودی اون ساختمون کتابخونه یه نگهبانی هست و همون آقایونی که اونجان میتونن کارتا رو چک کنن! اون آقایون پایین واسه خودشون میگن و میخندن و الافن این زنه هم اون بالا!... چند ماه اخیر دانشگاه ما هم یه همچین کسی رو دم در محل امانت کتاب کتابخونه مرکزی گذاشته که اونجا میشینه هرکی بخواد بره قسمت کتابا، باید بره روی کاغذی که جلو اون خانمه س اسمش رو بنویسه! اوایل فقط این بود. حالا جدیدا باید کیفمون رو هم بهش تحویل بدیم. مثل کفشداری حرم ها! کیفمون رو میذاره توی یه کمد و یه شماره میده که موقع برگشتن دوباره بهش بدیم و کیف رو تحویل بده!!! مرضشون چیه نمیدونم... خب اون بخش کمدا که قبلا جدا بود و کمدا کلید داشت و هر کی کیفشو میذاشت تو کمد و قفل میکرد و میرفت کارش رو انجام میداد میومد! حالا نگهبان و مسئول واسه چیه؟!!
کم مونده دم در توالتای دانشگاه ها هم یه نفر وایسه کارت دانشجویی بخواد و فقط در صورت دانشجوی اون دانشگاه بودن بذاره بریم تو ...
عقب مونده ها!


+ما واسه جلوگیری از خنک شدن دل فامیلای بابام و حفظ آبرو،گفتیم من فارغ التحصیل شدم... حالا امروز تو انقلاب که از بی آر تی پیاده شدم با همون تیپ دانشگاهی و کوله پشتی م و ... یهو پسر عمه هه جلوم سبز میشه. البته من که تا دیدمش رومو کردم اونور، نمیدونم منو دید یا نه! حالا ممکنه پیش خودش فکر کنه که ما دروغ گفتیم ... اونم یه جورایی خاله زنکه. شانس نداریم به خدا... دقیقا زمان حرکت من باید جوری تنظیم بشه که من سر راهم با این یارو مواجه بشم...

برچسب: نویسنده: آراد زارعیان تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:56

صفحه بندی